سفرهای رهبر حکیم انقلاب متفاوت از وجه غالب سفرهای رسمی مسئولان به نقاط مختلف کشور است. این امر را میتوان با مطالعه سفرنامه هایی که حال وهوای آن را روایت می کنند، دریافت. در همین رابطه بخشی از کتاب "قایق راندن به اقیانوس" به قلم مظفر سالاری که درباره ی سفر رهبری به استان یزد نوشته شده است از نظرتان می گذرد:

بالای ایوان بود که آقا عصازنان وارد حیاط شدند. پدر شهید را در آغوش کشیدند و در حالی که از دیدن آن حیاط و ایوان اتاق های بالا محفوظ شده بودند، آرام آرام همراه با پدر شهید و همراهان به سمت پله ها پیش آمدند. دقیقه ای بعد آقا روی صندلی و خانواده شهید اطرافشان نشسته بودند. پدر شهید درحالی که بیش از همیشه گلگون و شاداب بود، درباره زمان شهادت فرزندش گفت: "این هفته آقای صدوقی شهید شدند و هفته بعد، پسر من."

خواهر شهید با صدایی که از فرط خوشحالی لرزش داشت گفت: "از تلویزیون دیدم که چفیه خودتان را به دختری دادید. آرزو کردم کاش من این سعادت را داشتم! "

آقا بلافاصله چفیه شان را با کمک یکی از همراهان از دور گردن برداشتند، از زیرعبا بیرون کشیدند و به او هدیه دادند. خواهر شهید گفت"خدا رو شکر که به این آرزو رسیدم! "

آقا گفتند: "کاش آرزوی بزرگتری کرده بودید! "

ـ آرزوی اصلی همه ما سلامتی و طول عمر شماست. شیخ (راوی) اندکی زودتر اتاق را ترک کرد و از بالای ایوان به حیاط و تک درخت باغچه نگریست. می خواست آن صحنه را که شبیه یک رویای شیرین بود به خاطر بسپارد. از پشت شیشه اتاق می توانست آقا را ببیند که هنوز مانند نگینی در حلقه خانواده شهید بودند. آرام از پله ها پایین آمدند.

سعی کرد خودش را جای آقا بگذارد و از منظر ایشان حیاط را بنگرد. پایین پله ها، سمت راست، آشپزخانه ای مرتب وساده بود که شیشه های بزرگ و کوچک مربا و آب غوره از روی رف ها و طاقچه ها، طعم ملس زندگی سعادتمندانه را داشت. زیر ایوان،پنجره های مشبک و آجری رنگ زیر زمین، به حیاط حالتی اسرار آمیز می داد. در آنجا ریشه ها و باورهای عمیق با بی آلایشی و ساده زیستی جمع آمده بودند. شهید انتظاری در چنان محیطی پرورانده شده بود.

آن طرف حیاط، کنار راه رو ایستاد و آن قدر به حیاط نگاه کرد تا آنکه آقا در میان خانواده شهید از اتاق بیرون آمدند. روی ایوان، پایین پله ها و میان حیاط مکثی کردند و در فضای کهربایی خانه را تماشا کردند. شیخ پشت سر آقا و پدر شهید وارد راه رو شد و به کوچه رسید. پدیداری کوچه به معنای پایان یافتن یک سفر از نوع نقب زدن به ملکوت بود. در کوچه جمعیتی از همسایه ها کنار در خانه هایشان ایستاده بودند و بیرون آمدن آقا را انتظار می کشیدند. با دیدن آقا صلوات فرستادند و شعار هایی دادند. آقا لبخند زنان برای آنها دست تکان دادند و پیشانی پدر شهید را بوسیدند و سوار ماشین شدند و رفتند. ماشین آقا که از پیچ کوچه گذشت، انگار ماه پشت ابر پنهان شده باشد، جلوه ای مهتابی و قدسی از کوچه رخت بربست و همه چیز به وضع عادی اش بازگشت.

همسایه ها خوشحال از زیارت آقا به سوی پدر شهید پیش آمدند تا از آنچه در آن خانه گذشته بود سؤال کنند. مینی بوس گوشه ای ایستاده بود. آقای عظیمی که آنجا انتظار شیخ را می کشید از او پرسید: " حاج آقا چه خبر؟ چطور بود؟ "

معلوم بود که از آنچه برشیخ گذشته است خبر دارد. شیخ گفت: "یک سفر روحانی بود. تکه ای از بهشت را نشانمان دادند. به قول طلبه ها یدرک و لا یوصف بود."