داستان معرفت

وبلاگ "معراج راه متعالي شدن "نوشت:
دو دوست با پای پیاده از جاده ای عبور می کردند. در بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.
یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود ، سخت آزرده شد ولی بدون اینکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یگدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت نمایند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در آب افتاد تا جایی که که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صغره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروزبهترین دوستم جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنک حک می کنی؟
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش،آن را پاک گردانند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.





















![u;ss ihd oxhd ]al hkshkih](https://tbn0.google.com/images?q=tbn:ScFUMmh4I8BXSM:http://www.littlecrazymonkey.com/funny_pictures/big_pictures/optical_illusion%2520%2815%29.jpg)




