وفتی تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.
راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روز ی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.
چه سخت بود آن لحظات، وچه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آ غوشت نبود، گویی کسی برایی همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:15 توسط
|