دلنوشته خواهر شهیده دانش آموز مطهره ناروئی»
آیا زنگ تاریخ یادت هست می گفتی گل لبخندش آذین بخش لحظه های شیرین کلاست بود. می گفتی روحانی مبارز و شجاع میرزا رضای کرمانی کلاست بود. چه خوب در تاریخ نقشش را انتخاب کرد : چقدر ماهرانه با چادر سیاهش عمامه اش درست می کرد! میگفتی از شاه شدن بیزار بود و گویی می دانست که باید با تاریکی جنگید و شیشه ظلم را شکست. واو آگاه و مبارز بود .شما سرکار خانم رضانژاد آیا زنگ علوم را به خاطرت داری ؟ می گفتی پس از ظاهر شدن عکسها ، در یکی ازعکسها دیدم مطهره چنان با دقت به قطرات ریز آب فاش در آسمان خیره شده که گویی رنگین کمان را می بیند ! و می گفتی شاید او در آن لحظه می دانست که چند ماه دیگر در یک انفجار ، قطرات خون پاکش در هوا غوطه ور خواهد شد و رنگین کمانی خواهد ساخت در آسمان زندگی همه کسانی که دوستش دارند و خواهند داشت« خانواده ، معلمان و دوستانش.
با معلمت که نبودی پس حتماَ تو با همکلاسیهایت هستی ما تورا نمی بینیم . اما تو مارا می بینی وجوابم را می دهی من نه تو را می بینم ، و نه صدایت را می شنوم. شاید هکلاسیهایت تو را پنهان کرده اند می خواهی ما را اذیت کنید. (سارا ولایتی حسنی ، افسانه نبات زئی ، فاطمه معمری ، فاطمه ملاشاهی ، فاطمه صیادی) مطهره را کجا پنهان کرده اید شوخی بس دیر شده باید خانه بریم ، پدرم ومادرم نگراند که راهپیمایی تمام شده ما هنوز نرفته ایم چون مادر را ستایش کنیم که پناه بی پناهی های ماست ، مادر را که در نخستین روز های که هنوز پا بر دنیا نگذاشته بودیم همچو خونخوار خونش را مکیده ایم. یا اینکه شبها موجب بیخوابیها یش شده و دردوران جوانی دلهره های را به روا داشته ایم و او با آنکه در جمع همه باشد خود را بدون فرزندش تنها احساس میکند ، فرزند برا یش همچوگلیست که در پرورش و تر بیت آن شب و روز همچو با غبا نی از دل و جان می کوشید وهیچگا هی آرزوی دوری از گل پرورش داده خودش را ندارد
پلاک خانه آن یار مهربان چند است پدر! بیا و نگه کن کدام فرزند است
وصیتی که کمی سوخته به جیبش بود نوشته: عرض سلام ای پدر! دلم بند است
رسیدم از سفر و یک تولد دیگر بکار دانه من را که فصل پیوند است
و چند خط دگر سوخته، نمایان نیست سپس نوشته: مکن گریه؛ جای لبخند است
به روی نامه او چند خط خون میگفت که تابلو، اثر دست یک هنرمند است
ای آنکه میروی از این مسیر، خانه دوست پلاک خانه آن یار مهربان چند است
انتهای پیام./