چندی پیش جایی میرفتم . از سیگار و دودش تنفر داشتم. جایی بودم که همش دود بود و دود.چشمانم میسوخت. حس میکردم هوایی که تنفس میکنم آغشته به دود است؟ گلویم میسوخت...!

صدایی به گوشم رسید.چه میکشید؟

« انگور نعنای توپی بذار میخوایم بریم فضا» من هم نشستم. تکیه کردم به بالشی که آن کنار بود و پای راستم را بر روی پای چپم گذاشتم و به فکر فرو رفتم. خدایا این چه جایی است؟ دارم خفه میشوم، دیگر کم کم سینه ام داشت میسوخت. صاحبش چگونه نفس میکشد!. صدایی گفت عباس آقا تخته کجاست؟ و پس از لحظاتی عباس آقا با جعبه ای امد:« بفرمایید و رفت» تاس و چند مهره. شروع کردند به بازی . بچین. کوچیک یا بزرگ؟ دوباره بنداز!  صدای غلطیدن تاس ها بر روی تخته مسطیل شکل فضای آن جا را گرفت..

 

 پنج و سه، خوب بود ، دوباره انداخت و باز هم صدای چرخش تاس ها.«اه شیش و سه» چه بد آوردم!  باز هم صدای تاس. هر بار تند تر از قبل.

دیگر نمیدانستم چه بگویم. فضای آنجا تیره و تار بود. همه چیز بر دور سرم میچرخید و چرخش این تاس ها هم  سرگیجه ام را دو چندان کرده بود  دیگرنفس کشیدن آنجا برایم دشوار شده بود.

عده ای با لباسهای مشکی آمدند داخل وفکر کردم که برای فاطمیه مشکی پوشیدند اما تعجب کردم . آنها  و اینجا!!!؟؟؟

عباس آقا هلو همیشگی رو بذار...!

نمیدانستم چه بگویم. اما این را دانستم که دلیل مشکی پوشیدنشان چیزی نیست جز همان آهنگ مشکی رنگه عشقه. آهنگی که هیچ وقت ندانستم به چه ختم شد؟ سرم را پایین انداختم و بعد لحظاتی دوباره نگاهم به آن مشکی پوشان افتاد. اما دیگر طاقت آنجا نشستن را از دست دادم .آنها دو به دو رو به روی هم نشستند و یکی از آن سیاه پوشان جعبه ی کوچکی را در دست گرفت و مقداری ورق برداشت و دو نفر دوست شدند و دو دوست قدیمی رغیب!.

بُر بزن. تک حاکم. پس از چند بار برگ دادن یکی شد حاکم.

خدایا چه حکومتی؟ «عجب حکومتی شود این حکومت؟» «عجب ببریمتان ما» «عجب حالی از شما بگیریم. عجب کُت کنیم شما را»

ورق ها جمع شد و دوباره بُر زدن و دوباره انداختن برگها جلوی حاکم. حکم خشت ! بازی شروع شد. آن یکی یواشکی به دوستش اشاره میکرد و دیگری برگهای دوست قدیمی اش که اکنون رقیبش بود را دزدکی دید میزد. خدایا اینها چه میکنند؟

خانه تان آباد! ظاهرتان چه میگوید و رفتارتان چه!.

آنطرف تر،یکی موزیکی میگذارد و میگوید بابا دلمان گرفته کمی حال کنیم و آن خزعبلاتی را که تازه مد شده را میگذارد. از دولت و کشورش دلگیر است و شاهین نجفی گوش میدهد.  دوستش با دستش به پای او میزند. این رو رد کن و یاس رو بذار«صورت خسته نگران و بی آرامش و مریض....» چه داری گوش میدهی؟

طاقتم سر آمده بود. بلند شدم.

نیاز به هوای پاک داشتم و زدم بیرون. به آسمان نگاه کردم. رنگین کمان زیبایی نظرم را به خود جلب کرد.شروع به قدم زدن کردم.

قدم های تند بر میداشتم و هوایی را تنفس میکردم که قدرش را حال میدانستم. باران تازه بند آمده بود و چه زیبا هوایی بود.حالم هنوز جا نیامده بود و سرم سنگین شده بود.

خدایا پدران و مادران آینده ی ما چه کسانی اند؟

افرادی که دزدکی دارند رفیقشان و برادرشان را دور میزنند یا آنهایی که فقط از روی شانس بازی میکنند و زندگیشان شده صدای غلطیدن تاس بر روی تخته؟

تفریحشان شده یک ساعت کامل بردن دود درون ریه ها با طعم فلان به جای تنفس هوای پاک و سالم که به روحت طراوت میبخشد؟

دختران گوشی به دست با ابروی یانگومی با لباسی قرمز و کفش هایی با پاشنه های چند متری میشوند مادران آینده! اینها که فقط دارند اس میدهند و حال میکنند با عشقی که اشک تمساح آخر شب را به دنبال دارد و دم از عشقی پاک میزنند کدام عشق پاک. عشقی که هر چند روز یک جایی است؟

آن پسر که فلان جور تیپ میزند وزیر ابروها را تمیز میکند بشود پدر یا این مادر با این تیپ که انگار به اجبار تکه ای پارچه به اسم شال بر روی سر گذاشته بشود مادر؟

چه بگویم دیگر، یاد آن لحظه که می افتم نفسم تنگ میشود و سنگینی چندصد کیلویی را روی سینه ام حس میکنم.

خورشید غروب کرده بود و شلوغی خیابانها اندکی کمتر شده بود. صدایی آرامش بخش به گوشم میرسید. صدای الله اکبر بلندگوی مسجد. وقت نماز بود. بعد نماز زدم بیرون و اینبار با صحنه ای مواجه شدم که کل روز تیره و تارم را به فراموشی سپردم.

بچه هیئتی ها جمع بودند و فاطمیه را پرشورتر از قبل گرفته بودند. دستها با هم بالا می آمد و به سر میخورد.. چه صدای آرامش بخشی. «یازهرا ، یا زهرا، یا زهرا»

شما بگویید چه پدران و مادرانی به جامعه تحویل خواهیم داد؟.