داستان دعای سریع الاجابه
روزگار به او سخت می گذشت هر دری را می زد مشکلات مالیش حل نمی شد روزی در پی کسب نانی ؛ گذرش به ساختمان قلعه مانندی که بر دامنه کوهی قرار داشت رسید. مشخص بود این قلعه امیر و حاکمی دارد دست بر قضا امیر قلعه هم بالای قلعه نشسته بود و داشت این مرد را می دید
امیر او را فراخواند وقتی نگاهش به مرد رسید دید که از چهر ه اش آثار ایمان و تقوا آشکار است و ظاهرا انسان خوبی است از او پرسید: در اینجا چه می کنی؟ گفت: برای کسب روزی حلال.
امیر گفت: سواد داری؟ مرد مومن گفت : بله.
امیر نگاهی انداخت و شرطی گذاشت که من یک باز شکاری داشتم که به او علاقه داشتم در سفری که برای شکار رفته بودم گم شده اگر تو دعایی بخوانی که او پیدا شود من هم پاداشی به تو می دهم تا از فقر نجات پیدا کنی و الا اگر دعای تو مستجاب نشود دستور می دهم از بالای همین قلعه تو را پرتاب کنند.
بنده خدا مرد صالح هوش از عقلش پرید گویا اصلا فقر خود را فراموش کرد و حالت اضطرابی به او دست داد که خدایا اگر دعایم مستجاب نشود چکار کنم؟ با خود فکر کرد و از صاحب قلعه سه روز مهلت خواست.
در فکر فرو رفته بود چه دعایی بخواند که مستجاب شود ناگهان به ذهنش آمد که برای پیدا شدن گمشده خوب است ختم لعن چهار ضرب را بخوانم سریع در گوشه ایی چاله ایی کوچک درست کرد و صد و یک سنگ کوچک جمع کرد و بر هر کدام از سنگ ها یک مرتبه این لعن مخصوص را می خواند و داخل گودال می انداخت بعد از تمام شدن سنگریزه ها گودال را پر از خاک کرد و ساعتی بعد خبر آوردند باز شکاری امیر قلعه بازگشت و مرد مومن بسیار خوشحال نزد امیر رفت و صاحب قلعه بسیار به او احترام کرد و پاداش خود را به او داد و او را چند روز مهمان کرد.
فردای آن روز از طرف پادشاه وقت ، نامه ایی آمد که شما از امیری قلعه عزل شدی امیر ناراحت و افسرده ؛ دوباره خبر آن مرد مومن را گرفت دوباره شرط گذاشت که دعایی را برایم بخوان که کارم درست بشود و دل پادشاه بر من مهربان گردد و گرنه تو را از بالای همین قلعه پایین می اندازم.
و مرد صالح بار دیگر دست به دامن همان ختم چهار ضرب شد و بعد از چند روز از طرف شاه نامه ایی آمد که دوباره به حاکمی قلعه منصوب شدی.
حاکم این مرد را بسیار احترام و تجلیل کرد و از او خواست که آن دعا را یاد او بدهد تا در وقت گرفتاری بخواند.
بنده خدا یک لحظه مضطرب شد که اگر این ختم لعن را یاد او بدهم مرا می کشد چون من شیعه هستم و او سنی ناصبی.
خدایا اگر بفهمد من لعن بر خلفاء می کردم چه می شود؟ فکری به سرش زد فوراً کتاب کوچکی از دعا در جیبش داشت به امیر قلعه داد و گفت: از این دعا بخوان کارهایت درست می شود.
حاکم نگاهی به کتاب و دعا کرد گفت: بخوان دعا را تا من بشنوم. مرد شیعه گفت: دعا را حفظ نکردم در موقع دعا کردن از روی کتاب می خواندم.
حاکم ناصبی نگاه غضبناکی کرد و گفت: دروغ می گویی من در وقت دعا کردنت تو را مشاهده می کردم اصلا از روی کتاب نمی خواندی فقط چند تا سنگریزه را می گرفتی و چیزی بر آن می خواندی و داخل چاله ایی می انداختی زود بگو چه دعایی را می خواندی؟ و گرنه دست از تو بر نمی دارم و تو را از همین کوه پایین می اندازم.
مرد چون خودش را گرفتار دید و غضب امیر سنی را دید تقریباً از خودش قطع حیات کرد و از طرف دیگر چاره ایی جز گفتن ماجرا نداشت.
عاقبت تصمیم گرفت دعا را به امیر بگوید ولی یک شرط گذاشت تا بلکه قبول این شرط بتواند او را ، از مرگ رهایی ببخشد.
به امیر غضبناک گفت: یک شرط دارم و آن اینکه باید قسم یاد کنی که وقتی دعا را یاد گرفتی جانم در امان باشد و والی سنی هم قسم خورد که در امان هستی. و شیعه را به کناری برد تا دعا را به او بگوید.
وقتی مرد صالح شروع به گفتن لعن خلفاء کرد مرد ناصبی دستهایش رو به گوشهایش گرفت و شروع به توبه خواندن کرد.
مرد شیعه وقتی هی استغفرالله های مرد ناصبی را می شنید گفت: ای حاکم این همان دعایی هست که برای برآورده شدن حاجات شما می خواندم ( یعنی چرا هی استغفرالله می گویی؟ ) ولی باز خود می دانی.
مرد والی به فکر فرو رفت که خدایا؛ اگر استغفار من درست است پس چرا دعای او را مستجاب کردی؟
براستی واقعاً خلفاء آنقدر نزد خداوند مغضوب هستند و لعن بر آنها گره ها را باز می کند. پس هر آنچه از شیعیان درباره خلفاء به گوشم رسیده بود درست بود؟
حاکم بعد از کلنجاری که با خود رفت از مرد صالح اطلاعات بیشتری بابت مذهبش خواست و بالاخره به مذهب حقه اثنی عشری در آمد و شروع به برائت از خلفاء کرد و جزء پیروان مولا امیرالمومنین و ائمه اطهار شد و با اکرام بسیار و دادن اموال زیادی به مرد شیعه او را روانه وطن خود کرد.
نکته: علت مستجاب نشدن دعاها حجاب ها(گناه) می باشد با لعن بر دشمنان اهل بیت این حجب را از بین می رود زیرا طبق روایات اینها سر منشا هر گناهی هستند.