ما را از آسمانها تبعید کرده اند
وخورشید می شویم!!!!!!!!!!!
خورشید می شویم اما نه برای تابیدن !!!
برای سوزاندن........
برای تبخیر کردن.............
خورشید می شویم تا نهال های نو رسته را بسوزانیم!!
خورشید می شویم تا آبهای جاری را بخشکانیم !!
نمی دانم چرا اینها را می نویسم ؟؟؟
اما قاصدک دلم گرفته!!!!!!
گاه می خواهم با ضرب شصتی خورشید هارا پایین بکشم.
گاه دلم می خواهد جلوی پرواز زاغهای سیاه را بگیرم
می خواهم از تیر های ترکشم به راحتی استفاده کنم.
تیرهایی که اگه یه گوشه اش پر زاغهای سیاه را بگیرد..........
دلم می خواهد به همه نشان دهم.....
اما باز .........
دلم نمی آید.
می گویم نه درست می شوند....
قاصدک مرا با کشتن راهی نیست..........
هنوز بیاد دارم زمزمه های مادرم را که شبها درگوشم حدیث عشق و محبت را می خواندند.
هنوز تکه های شکسته ی آینه ی قلبم در عمق استخوانم فرو می رود
وقتی به سوزاندن فکر می کنم.
ومن هنوز نمی خواهم از تیرهای ترکشم برای شکستن بالهای کبوتران استفاده کنم .
من به خودم می گویم :
بال برای پریدن است و من درجستجوی راههای پروازم
نه شکستن اسباب پریدن....
قاصدک یادت باشد" بی بهانه دوست بدار و بی دلیل ببخش "!!!!
یادت باشد برای خراب کردن همیشه وقت هست اما
برای ساختن فرصتها اندکند!!!!!!!!!
یادت باشد فرصت جبران کمتر پیش می آید .....
قاصدک یادت باشد مارا از آسمانها تبعید کرده اند ..............