يك كف دست خاك

وبلاگ "عشق و مبارزه "نوشت :
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه
ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي
شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك
گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره....
يك كف دست خاك که ممكن بود هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك .... من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم.
همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه
توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن
خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان می شد... من آن خاکم که عاشق می شود ...